تبليغاتX
یاس سفید

عاشقانه

 

شبی تاریک و پر از سکوت، تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالمه...در اتاقم،تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوزم چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخ شده واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یه عاشقی بود که یه معبودی داشت... عاشقه دلش خوش بود به وجود معبودش و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره...

نوشته شده توسط یاس در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 13:15 | |

تيغه ي خنجر يك دوست
بدل زخم كاري زده است
اي خدا
اين چه دليست؟
كه هنوز منتظر است
تا دگر باره بدان زخمي برسد؟؟؟
اي خدا اين چه دليست كه هنوز منتظر است كه
كدامين دلبر به لبش خنده و در دستش تيغ
دل صد زخم مرا بدرد با خنجر؟...

 

نوشته شده توسط یاس در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 0:57 | |

الهی ...

امشب چشمان بی قرار من ستاره ی نگاه تو را می جوید

تو همان هستی،که قصه ی تکراری سکوتم را می دانی....

هنوز وقتی میان تنهایی هر روزه ام در تاریکی شب به تو پناه می آورم

با همان طنین ماکوتی ات مرا آرام می کنی...

الهی... با من یگو...

بگو میان پاکی ستاره ها... میان تنهایی ابرهایت.... جایی برای من هست؟...

جایی برای تا ابد پروانه ماندن؟..

 

 

.

نوشته شده توسط یاس در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 0:54 | |

چشم در چشم دلبرش دوخت و آرام گفت: دوستت دارم ولي, زيباي من آيا عشق ديوي را باور مي‌كني؟با لبخند گفت: ‌عشق از ديوصورتان بعيد نيست عزيزم, از ديوسيرتان محال است. و ديو عاشق ديگر ديو نبود

نوشته شده توسط یاس در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 21:46 | |

به ياد بي مهريهايت اي با محبت .
همچنان قلم براي تو مينويسد تا تو را با يک برگ نوشته بدست آورم .از آغاز نگاهي بيش نبود که هميشه بسادگي از کنارم ميگذشت و من بي اختيار بر آن مي نگريستم ، هرگز گمان نمي بردم که روزي آن نگاه ساده و زيبا چنين دلم را فريبا کند و از خود بي خود ..
حالا مي فهمم.........
زنجيري بس عظيم در رلم قلاب شده و آن را بسوي تو ميکشد و زبانم بي اختيار ازعقل به فرمان دلم همچنان دوستت دارم را مي گويد و باز همان نگاه چون هميشه بي آلايش و بي تفاوت آهسته بر من مي خندد و ميگذرد ......
افسوس به اين دل ساده ......

 


نوشته شده توسط یاس در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 21:37 | |

به تو پيوسته دل از وحشت شبهاي دراز
به تو پيوسته دل از تلخي ديدار شكست
به تو اي نغمه راز
به تو اي غنچه مست
به تو پيوسته دل آنجا ، كه نه ...
نتواند كه رهايي دهد از خويشتنم
به تو پيوسته دل آنجا ، كه پي از جنبش درد
نيش پر كينه فرو برده چو ماري به تنم
به تو اي ساغر لبريز اميد
به تو اي غنچه نيلوفر ناز
به تو پيوسته دل از ننگ درنگ
به تو پيوسته دل از رنج نياز
وه چه بت ها ، كه به شبهاي گرانبار و خموش
غم ديرينه بر انگيخت از اين جان تباه
من شوريده به ياد تو در اين كلبه تنگ
دل افسرده رها كرده به پندار سياه
وه چه شب ها ، كه به بيغوله ناكامي سرد
پيش آينه شكستم غم تنهايي خويش
دست بر چانه ، در انديشه تلخ ، از سر درد
رنگ جاويد زدم بر رخ رسوايي خويش
به تو پيوسته دل از ظلمت روز
به تو پيوسته دل از محنت شام
تو اي گنج مراد
به تو اي رنج مدام

نوشته شده توسط یاس در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 21:31 | |

 

 

تويعني وسعت درياي ابي

تويعني اسماني افتابي

توزيباسيرتي حوري سرشتي

تونبض ياسمنهاي بهشتي

ومن يعني عطش يعني شقايق

تومعشوقي ومن تنهاي عاشق

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط یاس در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 21:26 | |

در دنیایی که مردانش عصا از کور میدزدند

من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم

 

نوشته شده توسط یاس در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 21:23 | |

 

 

نوشته شده توسط یاس در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 21:19 | |

سعي كن چيزي رو كه دوست داري به دست بياري وگر نه مجبور مي شي چيزي رو كه بدست مياري دوست داشته باشي .

 

نوشته شده توسط یاس در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 20:58 | |

چند سال پیشتر،

وقتی که عاشق شدم

فرصت بیشتری پیدا کردم

فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم

و بعد زمین بخورم!

و این عا لی است!...

هر کی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد

تو این شانس را به من بخشیدی

متشکرم!

 

 

 

 

نوشته شده توسط یاس در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 20:54 | |

بعد از غروب یه ستاره به گل آفتابگردون چشمک زد اما آفتاب گردون سرش پایین انداخت و گفت:هنوز به خورشید وفا دارم

نوشته شده توسط یاس در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 20:28 | |

 

نوشته شده توسط یاس در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 20:17 | |

 

 

 خوبی دیگه تموم شده منم مثل خودت بدم

 

منم میخوام دروغ بگم منم دو رنگی بلدم

 

کاری به کارت ندارم قصه ی من گلایه نیست

 

طعنه به تو نمیزنم طعنه به ماجرا زدم

 

خوب می دونم که این روزا یکی دیگه کنارته

 

مبارکه هم واسه تو هم واسه اون که یارته

 

بیا و خاطراتتو بردار و از اینجا ببر

 

من یادگاری نمیخوام نگو که یادگارته

 

نگو که یادگارته، نگو که یادگارته

 

دستتو خوندم عزیزم بازی دیگه تموم شده

 

برو که بی تو پر زدن این روزا آرزوم شده

 

                      حس میکنم که عاطفم به پای تو حروم شده

 

به پای تو حروم شده، به پای تو حروم شده

 

خلاصه اینکه نازنین منم مثل خودت بدم

 

 منم میخوام دروغ بگممنم دو رنگی بلدم

 

اما بازم دارم میگم قصه ی من گلایه نیست

 

                                                                طعنه به تو نمی زنم

 

               طعنه به ماجرا زدم...طعنه به ماجرا زدم...

 

 

 

                          

نوشته شده توسط یاس در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 16:23 | |

درباره وبلاگ
به وبلاگ من خوش آمدیی
امید وارم ازمطالب من خوشتون بیاد
اگه دوست دارید بهم نظر بدید
با تشکر یاس
فهرست اصلی
پیوندها
امکانات

این وبلاگ توسط یاس .